مرتضى راوندى

487

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

نداشت ، سزاوار بود به آب زر نگاشته شده ، مايه مباهات وى قرار گيرد ، زيرا در تاريخ ادبى ايران ، يگانه و بيمانند است ، زيراكه به‌جاى چاپلوسى و جبهه‌سائى ، بدين‌لهجه و زبان با پادشاه وقت سخن گويد : به نوبتند ملوك اندر اين سپنج‌سراى * كنون كه نوبت تست اى مَلِك به عدل‌گراى چه مايه بر سَرِ اين ملك سروران بودند ؟ * چو دور عمر بسر شد درآمدند از پاى . . . چو دوستى كند ايام اندك‌اندك بخش * كه روز بازپسين دشمنست جُمله رُباى تو مرد باش و ببر با خود آنچه بتوانى * كه ديگرانش به حسرت گذاشتند به‌جاى پاره‌اى سلاطين غافل را كه قدرت ، مغرورشان كرده است و به‌جاى عدل و دهش ، به آزار خلق پرداخته‌اند ، چنين وصف مىكنند . درم به جور ستانانِ زر به زينت ده * بناى خانه كنانند و بام قَصر انداى به عاقبت خبر آمد كه مرد ظالم مرد * به سيمِ سوختگان ، زرنگار كرده سراى اين مرد ظالم و آن پادشاهى كه به تكاليف كشوربانى قيام نمىكرده چه خصوصياتى داشته است ؟ . « 1 » » بخور مجلسش از ناله‌هاى دَردآميز * عقيق زيورش از ديده‌هاى خون‌پالاى . . . دو خصلتند نگهبان ملك و ياورِ دين * به گوشِ جانِ تو اندازم ، اين‌دو گفت خداى يكى كه گردن زورآوران به قَهر بزن * يكى كه از درِ بيچارگان به لطف درآى در بوستان خطاب به سلطانى ستمگر مىگويد : نياسايد اندر ديار تو كس * چو آسايش خويش جوئى و بس برو پاس درويش محتاج دار * كه شاه از رعيت بود تاجدار رعيت چو بيخند و سلطان درخت * درخت اى پسر باشد از بيخ سخت مكن تا توانى دلِ خلق ريش * وگر مىكُنى ، مىكَنى بيخِ خويش در ستايش دادگسترى ، عدالت اجتماعى و مردم‌دوستى مىگويد : مرا شايد انگشترى بىنگين * نشايد دل خلقى اندوهگين خُنُك آنكه آسايِشِ مرد و زن * گزيند بر آرايش خويشتن نكردند رِغبت هنرپروران * به شادى خويش از غم ديگران همين معنى را در جاى ديگر تكرار مىكند :

--> ( 1 ) . على دشتى ( در قلمرو سعدى ) .